X
تبلیغات
رایتل























دلقک نویس

دلقک وارانه بیاندیشید

برسم این‌که هیچ‌یک از وبلاگ‌هام یک‌ساله نشده...

[pouriakaf.wordpress]

نوشته شده در 1391/06/16ساعت 02:15 توسط پوریا کاف| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

عمق سیاهی چشمانت

نوشته شده در 1391/04/31ساعت 12:25 توسط پوریا کاف| 5 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

یبارم یکی تو یکی از این شبکه‌های اجتماعی یه نوت گذاشت

"سر درد داری و

سیگار می‌کشی 

+از فیلان شاعر معروف"

منم یکم فک کردم دیدم عجب شعر عمیقی گفته!

گفتم تست کنم ببینم می‌تونم بگم

هیچی بعد ۱ ثانیه فک کردن گفتم 

"دل درد داری و 

مسطرا می‌روی..."

نوشته شده در 1391/04/30ساعت 21:31 توسط پوریا کاف| 5 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌   ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاخ

نوشته شده در 1391/04/28ساعت 23:05 توسط پوریا کاف| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

بعد یاد میگیری که هیچ تماس ِتلفنی ئی با تو کاری ندارد...

به صدای تلفن بی تفاوت می شوی

و وقتی تلفن زنگ می خورد گاهن نگاهی به آن می اندازی و دوباره نگاه را از آن می دزدی...

سریع می دزدی... تا نکند خاطره اش به خاطرت خطور کند!

چه واج آرایی مسخره ای دارند این خطوط...

نوشته شده در 1391/04/25ساعت 23:52 توسط پوریا پرانا| 6 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

شما شاید فکر کنید هیچ ربطی ندارد، اما من مشکوکم... من خیلی به این لامپ های زرد مشکوکم

زمان خاتمی که اینطور نبود... لامپِ تیرهای چراغ برقِ همه ی خیابان ها فلورسنت بود... از آن سفید ها..."از آن سفید ها" خیلی معنی می دهد...

سفید رنگ خوبیست. شادابی می دهد. نماد "پاکی" است، نماد "صلح"، نماد "آرامش"، نماد "شفافیت"، نماد "بینایی"،  نماد آزادی ...

زمان خاتمی لامپ های تیرهای چراغ برق سفید بود... این لامپ های شاداب همه جا را روشن می کردند، همه جا سفید می شد وقتی که این لامپ های شاداب روشن بودند، تشخیص سفیدی از سیاهی آسان می شد وقتی که این لامپ های شاداب...

 اما حالا لامپ های تیرهای چراغ برقِ همه ی خیابان ها زرد است... زردِ لعنتی. هیچجا را روشن نمی کنند جز زیر پایشان را... هیچ چیز را آشکار نمی کنند؛ تازه بیشتر اسباب ِ کم شدن ِ دید راننده ها شده اند. این لامپ های زرد هرچقدر هم که زور بزنند زردند، نمی توانند همه جا را سفید کنند، پاک کنند، شاداب کنند... این لامپ ها نمی توانند نماد ِ "بینایی" باشند ، نمی توانند نماد "صلح" باشند، نماد "آزادی"...

شما شاید فکر کنید هیچ ربطی ندارد، اما من مشکوکم... من خیلی به این لامپ های زرد مشکوکم

پرا

پ.ن1: فکر می کنم آدم ها هم زرد شده اند

پ.ن2: در این مقوله نویسنده ها هم جزءِ آدم ها هستند استثنائن

پ.ن3:من جدن به این لامپ ها مشکوکم

پ.ن4: بیشتر به این موضوع فکر کنید...

نوشته شده در 1391/04/24ساعت 00:09 توسط پوریا پرانا| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

در ِ هیچ اتاقی نباید بسته بماند(1) خانه ها تان را بی در بسازید(2) اتاق که در نمی خواهد،اتاق باید اُپن باشد(3)و بعد در اتاق های بی درتان بشینید و دستهاتان را به سوی پروردگارتان بالا برید و  بگویید...اسارت بس است...اسارت بس است (4)
سوره ی معماری- قرعان ِ دلم

نوشته شده در 1391/04/11ساعت 11:19 توسط پوریا پرانا| 5 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

آشپزخانه ها را ولی اُپن نکنید
کسی نباید گریه ی مادر را ببیند

آیه ی 28- سوره ی معماری خانه- قرعان ِ دلم

نوشته شده در 1391/04/11ساعت 11:14 توسط پوریا پرانا| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

نسیه نمیداد

نوشته شده در 1391/04/10ساعت 21:52 توسط پوریا کاف| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

من شاعرم

شعر هایم را

سکوت می کنم

نوشته شده در 1391/04/09ساعت 11:30 توسط پوریا کاف| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

"ایرانی بودن" یکی از بزرگترین معایب ِ ماست، که هیچ وقت درست نمی شه، حتا بهبود ِ نسبی هم پیدا نمی کنه، حتا اگه 30 سال اروپا زندگی کنی...
دیدم که می گم
نوشته شده در 1391/04/05ساعت 16:15 توسط پوریا پرانا| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

ناپلئون یبار مست مست بود
داشت تو کوچه های استانبول قدم میزد
یه بلوندی که از قضا مست بود
تلو تلو خوران آواز می خواند و میرفت
ناپلئون که این صحنه رو دید رو کرد به بلوندی و گفت
هی بلوندی ، " عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب "
بلوندیم برگشت گفت : 
از من نیز متنفری ؟
ناپلئونم ینگا اینور کرد
ینگا اونور کرد گفت :
یک امشب را نه...


نوشته شده در 1391/03/30ساعت 08:51 توسط پوریا کاف| 6 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

این شب ِ امتحانمونم نمی رسه، بشینیم غصه ی درس نخوندنای الآنمونو بخوریم 

نوشته شده در 1391/03/27ساعت 22:59 توسط پوریا پرانا| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

بیلیت کاغذی دراوردم می دم به راننده اتوبوس... دیوار ِ روبروی پایانه رو نشونم می ده میگه: بیلبورد ِ به اون بزرگی رو واسه شما زدیم به دیوار! از 25 دی ماه باید بلیت ِ الکترونیک داشته باشی، "شهروند کارت"...
چقد احمقن مسئولین ما.. گذشت اون زمون که اعلامیه ها رو باید به دیوار می دین که ملت ببینن!
قامتمون خمیده تر از اونیه که به دیوارا نگا کنیم
همون اعلامیه رو می زدن رو زمین... بخدا من 2000 بار در روز می دیدمش!

نوشته شده در 1391/03/26ساعت 12:43 توسط پوریا پرانا| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

اگه محل تولدم، به انتخاب ِ خودم بود، حتمن کاتالان رو انتخاب می کردم
حداقل اونجا هنوز چیزی به نام ِ "آرمان" وجود داره...
حس می کنم بخوبی می تونم درکشون کنم و دوسشون داشته باشم
آدمایی که می جنگن...برای آزادی...برای پیشرفت..برای تیم ِ شهرشون..برای هم ایالتیاشون... آدمایی که برای موفقیت ِ همدیگه تلاش می کنن...
دوس داشتم کاتالانی باشم

نوشته شده در 1391/03/26ساعت 01:25 توسط پوریا پرانا| 0 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

اینکه  هیچ گوهی نیستم، و در آینده م هیچ گوهی نخواهم شد یه حقیقته

و یه حقیقت دیگه م هست.:

 حقیقت ِ قبلی تقصیر هیچ کس نیست

نوشته شده در 1391/03/23ساعت 22:54 توسط پوریا پرانا| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

+سابقه ی بیماری؟

-بله

+چه بیماری ئی؟

-مقاربتی، بیماری مقاربتی

+از چه نوعی آقا؟

- زود انزالی... زود انزالی ِ چشم

نوشته شده در 1391/03/22ساعت 11:46 توسط پوریا پرانا| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک


وختی یه بحث بین دو نفر پیش میاد
بهتره که بجای بحث کردن ، مشت اول رو یکی بزنه! چون حرفایی که توی بحث بهم می زنیم، خیلی سنگین تر و بی رحمانه تر از یک مُشته!

نوشته شده در 1391/03/22ساعت 02:21 توسط پوریا پرانا| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

وقتی یه بحث بین دو نفر بحث پیش میاد
بهتره بذاری بری!
بحث ها خیلی وخته که به سرانجام ِ خوبی نمی رسن
میرسن تا موال نهایتن

نوشته شده در 1391/03/22ساعت 02:19 توسط پوریا پرانا| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک


وقتی یه بحث بین دو نفر شکل می گیره
در واقع هر دوطرف درست می گن؛ و در حقیقت، حق با دو نفره! چون دارن در حد ِ میزان ِ آگاهی ِ خودشون درک می کنن و حرف می زنن! هیچ نفر ِ سومی هم آگاهی مطلق نداره که لیاقت و صلاحیت قضاوت رو داشته باشه! و بیاد و قضاوت ِ درست کنه!
پس وقتی یه بحث در میگیره! سعی کنید عوض ِ بد و بیراه گفتن و تحقیر طرف، آگاهیشو بالا ببرید!

اینجوری به واژه ی مقدس ِ صلح هم خدمتی کردید

نوشته شده در 1391/03/22ساعت 02:15 توسط پوریا پرانا| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

مطمئنن اینایی که پشت ِ ماشنیشون شعرای مزخرف و جملات ِ مزخرف تر می ذارن، اگه با فیس بوک و جی پلاس آشنا بودن استعداداشونو تو اونجا به نمایش می ذاشتن، ما رو هم همش :| نمی کردن!

فیس و بوک و جی پلاس را بستم، با وانت هایتان چه کنم؟ :|

نوشته شده در 1391/03/21ساعت 00:20 توسط پوریا پرانا| 3 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

ویدیو کال خر است! وختی نتوانی اشک هایت را پنهان کنی، رسواترین آدم ِ شهر می شوی انگار...

من تا بحال خیلی رسوا شده ام اما هنوز عادت نکرده ام به این موضوع. می گفتم... ویدیو کال خر است چون نمی توانی براحتی بگویی "خوبم" ... نمی توانی با یک " :))))))" سر و ته ِ داستان را هم بیاوری، همه اش باید مصنوعی بخندی و صدای خندیدن در بیاوری و دندان های ِ نامرتبت را نشان بدی که یعنی خندیدم...خب اینکار خیلی سخت است بقرعان. تکنولوژی حتا دروغ گفتن را سخت کرده لعنتی!

ویدیو کال خر است...

بهار یعنی

کافکا بخوانی

سیگار بکشی،

کوئیلو پیامک کنی

شکولات پست کنی.

 

پرا

نوشته شده در 1391/03/17ساعت 15:21 توسط پوریا پرانا| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

قدیما یه استادی داشتم که خیلی تو تدریسش اشتباه داشت ، 

بعد ما رفتیم بهش گفتیم!

استادم خیلی راحت بهمون گفت : درست یا غلط شما مجبورید غلطای منو بنویسید تو امتحان که نمره بیارید ! پس همین غلطارو خوب یاد بگیرید ! 


همین شد که راه درستمون شد غلطای دیگران مشروط بر اینکه برامون بصرفه ! 

نوشته شده در 1391/03/13ساعت 21:37 توسط Hu sky| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

" هر جور راحتی " و " اصن به من چه " و " به تخم چپ ام " هر سه تاش یه معنی می دن ولی به تناسب راحتی طرفین انتخاب می شن

نوشته شده در 1391/03/13ساعت 19:01 توسط پوریا نون.میم| 0 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

مرد آزادی بود ... 

... نقش خدا را بازی می کرد .


اول ژوئن ، زادروز Morgan Freeman 



نوشته شده در 1391/03/13ساعت 06:31 توسط پوریا کاف| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

دروغ سنگینی بود که زندگی به من گفت .

نوشته شده در 1391/03/13ساعت 03:57 توسط پوریا کاف| 0 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک


نویسنده جدید داریم 


نون الف (ندا) به وبلاگ دلقک پیوست


باشد که بخونین و بنویسد و چرخ روزگار بچرخد


نوشته شده در 1391/03/13ساعت 02:28 توسط پوریا کاف| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

شما نیچه رو ببینه

تفکراتش که تخمی بود

ولی سیبیل داشت

همین علیرضا روشن هست

شعراش اصن نصفشون بی معنیه ها

ولی سیبیل داره

حالا به کارای چارلی چاپلین نمیشه خورده گرفت چون هم کاراش آس بود هم نویسنده نبود ولی اونم اهمیت سیبیل و درک کرده بود

تو این مملکت اگه می خوای موفق شی باهاس سیبیل بذاری

خولاصه ماجرا که آقا 

سیبیل مرد به ز هنر اوست

نوشته شده در 1391/03/05ساعت 14:57 توسط پوریا کاف| 4 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

نوشته شده در 1391/03/03ساعت 22:10 توسط پوریا کاف| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

هیچ چیز مقدسی در دنیا نیست که نشود به طنز گرفتَش
مگر گلوله ی مقدس
نوشته شده در 1391/03/01ساعت 19:11 توسط پوریا کاف| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

زمین خوردم

گریستم

خندیدی

خندیدم


شکستم

گریستم

خندیدی

خندیدم


مریض گشتم

خواب بودم

بیدار بودیم

بیدار شدم

خندیدی

خوب شدم


گریستم

گریستم

گریستم

نبودی

نبودی

گریستم


یگانه میم عالم

نگاهت را می خواهم

نگاهت را می خواستم

چه اینجا

چه آنجا

تنهایم گذاشتی

در اینجا

تنهایم نگذار

در آنجا

دوستت دارم

مادر


برای حامد عزیزم :(





نوشته شده در 1391/02/30ساعت 17:47 توسط پوریا کاف| 6 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک




آن جا
در کنار ساحل
سیگاری بر لب
گمشده
در انبوه شیشه ها و دراژه های خالی
چشم انتظار غروب ...

نوشته شده در 1391/02/30ساعت 10:42 توسط پوریا کاف| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

من بودم و تو

زیر گنبد کبود ...

نوشته شده در 1391/02/24ساعت 08:16 توسط پوریا کاف| 6 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

دیروز

فیلی را در خیابان انقلاب کشتم

که زیر سایه اش

بستنی می خوردم

نوشته شده در 1391/02/23ساعت 18:46 توسط پوریا کاف| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

یا که نه
چرا کوهستان ؟
چرا یخ ؟
بیا سالسا برقصیم
روی ذغال گداخته
در پستویِ خانه عی گلی ، در وسط دشت
تنگ هندوستان

نوشته شده در 1391/02/17ساعت 00:33 توسط پوریا کاف| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

کوهستانی باشد و
فضای بازی باشد و
یخچالی در دل کوه باشد و
ارکست سمفونی باشد و
تویی باشی که تا قرن ها تانگو برقصیم


روی یخ

نوشته شده در 1391/02/16ساعت 19:13 توسط پوریا کاف| 0 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

دینگ دانگ ، دینگ دانگ، دینگ دانگ، دینگ دانگ

می شنوی ؟؟

ناقوس ها باز هم زجه مادران را فریاد می کنند

آمدند

مردگان زنده

کلیسا ها باز هم پیامی دیگر دارند

جنگی دیگر در راه است

اینبار خیر و شر در یک طرف می جنگند

شاید برای بقا

نازنینم

فکر می کنم این جنگ آخر باشد

شاید

پس از آن آزادیست

بویش را در هوا احساس می کنم

فقط باید مقلوب باشیم

جنگ را باید باخت

اگر به دونبال ازادی هستی

این صدای جشن و پایکوبی فشنگ هاست که می آید

باز هم آواز جنگ را می خوانند

این مردگان متحرک ،

به جشنشان برویم ؟

نوشته شده در 1391/02/14ساعت 14:07 توسط پوریا کاف| 0 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

بخوانید و بدزدید ، فقط اصراف نکنید



+ انصافن نوشته هایی که ته اش پوریا کاف خورده رو ندزدید دیگه حشری میشم :|

نوشته شده در 1391/02/13ساعت 21:40 توسط پوریا کاف| 3 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

می آید ، روزی سرد و تاریک

در اوج نا امیدی

در منجلاب خفت دست و پا میزنیم

سوار بر قایق لذت پیدایش می شود

با شنلی مشکی

داسی برّاق

به چهره های خسته ی مان لبخند می زند

آری

مرگ به زودی به سراغ تک تکمان می آید

منجیمان می آید

منجی آفرینش ، در راه است

نوشته شده در 1391/02/13ساعت 20:57 توسط پوریا کاف| 0 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

رفیق ، کمتر فکر کن ، نگرانم مریض شی

نوشته شده در 1391/02/13ساعت 19:31 توسط پوریا کاف| 3 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

تو خواستی باور کن ، یا نکن

نوشته شده در 1391/02/11ساعت 08:16 توسط پوریا کاف| 0 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

زبونشو نمیفهمم ، زیرنویسشو از کجا باهاس دانلود کنم ؟

نوشته شده در 1391/02/10ساعت 20:30 توسط پوریا کاف| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

رقصم گرفته بود ، مثل درختکی در باد ، آنجا کسی نبود ، غیر از من و خیال و تنهایی

نوشته شده در 1391/02/09ساعت 04:35 توسط پوریا کاف| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

اوهوی ، ملک عبدلا ...

گفتی اتوبانی که می خوای چند لاینه باشه ؟

نوشته شده در 1391/02/09ساعت 02:31 توسط پوریا کاف| 1 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

باور دارم که می توانم

می خواهم که بتوانم

فرار کنم از هر آنچه احاطه کرده است مرا

از این حصار تنهایی

از این همه محدود

از این همه هیاهو

کنج آسمانت را

آن جا که ماهت طلوع

خوردشیدت می کند غروب

خدایا

به نامحرمان به پرواز

اجاره نداده ای که آیا ؟

می خوام آخر

می خواهم که بتوانم

می خواهم و می توانم

که پرواز کنم

از اینجا

به کنار ماهت

خدایا

اجاره اش نده هرگز

آخر می توانم

میدانم که

میتوانم

خدایا

Photo By Hoda Rostami

Hoda ©

نوشته شده در 1391/02/08ساعت 22:04 توسط پوریا کاف| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

سخنگوی کمپانی durex قول ساخت کاندومی به اندازه قد و قواره آقای خاص رو به جامعه ورزشی داد

نوشته شده در 1391/02/07ساعت 02:24 توسط پوریا کاف| 0 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

مورچه ها هر روز وقتی در مسیر انبار دانه ها رو حمل می کردند

مجبور بودند دور چوب مقدس

دور بزنند

گاهی مورچه ها برای چوب مقدس دانه ها را رها می کردند

و ساعت ها به زمان کاریشون اضافه می کردند تا دانه تازه ای برای انبار پیدا کنند

اوایل از روی اعتقاد خودشان این کار را می کردند

اما به مرور تبدیل به قانونی شد که باید به اجبار آن را رعایت میکردند

سال ها بود که این روش را به کار میبردند

بار ها شده بود مورچه های روشنفکر بی سر صدا

راه خود رو کج کنند و دور اضافه به دور چوب مقدس را نزنند ، دانه را رها نکنند و به مسیر خود ادامه دهند .

اکثرن گم میشدند و راه انبار را پیدا نمی کردند و در بی نشانی میمردند

آنان که گم نمیشدند و مسیر انبار را پیدا میکردند

توسط مورچه های سرباز دستگیر میشدند

توهین به چوب مقدس کم از توهین به ملکه نبود

اما یکروز سرد زمستانی

در حالی که برف همه جارا پوشانده بود

تک مورچه جوانی ، وقتی مورچه های سرباز از وی خواستند دانه اش را پای چوب مقدس رها کند و دونبال دانه ی تازه ای برای انبار باشد ، از وضعیت موجود خسته شد

فریاد بر آورد

دانه را رها نکرد مسیر را ادامه داد

چوب مقدس را دور نزد

مورچه های سرباز وقتی وضعیت موجود را دیدند

به وی حمله ور شدند

آخر تا به امروز کسی علنن اینگونه به چوب مقدس توهین نکرده بود

مورچه های دیگر همه ایستادند

به صحنه رو به رو خیره شدند

وقتی مورچه ی مذکور مرد به راه خود ادامه دادند

اما این تازه آغاز ماجرا بود

هر روز یک مورچه راه مستقیم را ، به دور زدن به دور چوب ترجیه میداد

سربازان هم همگی به وی حمله ور میشدند

وضعیت بدی فضای اجتماعی مورچه ها رو فرا گرفته بود

ملکه سخنرانی های متعددی درباره چوب مقدس می کرد

حتی تصمیم گرفت برای خواباندن جو موجود ماهی یکبار خود بدور چوب مقدس دور بزند ودانه ای را به صورت نمادین پای چوب مقدس رها کند

اما فایده ای نداشت

کم کم مورچه های بیشتری راه خود را کج میکردند

در آخر

پیرترین مورچه کارگر

دانه ی خود را برداشت

فریادی بر آورد و مسیر خود را کج کرد

مورچه های سرباز وقتی خواستند به وی حمله ور شوند

با انبود مورچه های جوانی مواجه شدند که دور تا دور مورچه ی پیر را گرفته بودند

صد و یک مورچه

یک پیر و صد جوان

هر روز مسیر دیگری را برای رسیدن به انبار استفاده می کردند

کم کم حلقه ی صد نفر و پیر مورچه ها ، به حلقه آزادی معروف شد

هر روز تعداد بیشتری از مورچه به آن ها میپیوستند

کم کم حلقه آزادی توسط ملکه به رسمیت شناخته شد

همه ی مورچه ها به جز اندکی مورچه ی سنتی راه جدید رو پیش می گرفتند

تا در یک روز پاییزی

مورچه پیر آخرین دونه ی خویش را فقط توانست تا نزدیکی انبار ، به بالای تپه ای خاکی برساند

دانه را همانجا رها کرد و مرد

از آن روز به احترام مورچه پیر هر روز مورچه های جوانتر

دانه ای را در آن تپه جا میگذاشتند

سال ها گذشت و مورچه ها

به تپه ی خاکی

تپه مقدّس گفتند

پوریا کاف

نوشته شده در 1391/02/05ساعت 13:50 توسط پوریا کاف| 3 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

هر چند وخ یبار هممون باهاس یه نگا به آسمون بندازیم ( چون به رگ گردنمون نمیتونیم مستقیمن نگا کنیم )
بعد با دست به شیر سماور اشاره کنیم
شاید که فرجی ( هه هه ) شد و خدا دقت کرد
+ ( فرج - واژگان ادبی - معانی ضایع )
نوشته شده در 1391/02/04ساعت 21:55 توسط پوریا کاف| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

در بازی زندگی
هر چه کارت زرد هم بگیری
اخراجت نمی کنند
داور احمق
کارت قرمزت را کجا جا گذاشته ای ؟

نوشته شده در 1391/02/03ساعت 02:13 توسط پوریا کاف| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

آدم ها اینروز ها سر در برف کرده اند
مانند کبک
به دونبال نفهمیدند
با کون های سرخ
سر هایی گرم
از فهمیدن فرار می کنند
آدم ها اینروز ها به همه کس سر میزنند
در کوچه علی چپ
اتوبانی شده است دیگر
از دست این جماعت
آدم ها این روز ها خیلی خسته اند
شاید برای همان است که چشمانشان دائم بسته است
در مقابل حقیقت
تنها عده ای الاغ با چشمانی باز به دونبال حقیقت اند و
سر میچرخانند در خیابان های این شهر
و
منِ خر
نوشته شده در 1391/02/02ساعت 01:59 توسط پوریا کاف| 4 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

1 2 3 4 5 6 >>
Design By : Mihantheme