دلقک نویس

دلقک وارانه بیاندیشید

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

توی این داستان ما

دوتا شهر جادویی

کنار هم خوش خرم

میکردن زندگانی

شهر اول شهر فرشته ها

شهری که پر بود از صلح و صفا

همه آدماش با هم خوب بودن

رفیق و چند ساله توپ بودن

تو این شهر بزرگ

دو تا شهردار بودش

شهردارایی که با هم خوب بودن

میکردن راست و ریست

امور شهر و باهم

خیلی هم شیک و تمیز

تو این شهر قشنگ

پر بود از نعمتای خدادادی

بگیر از میوه و آب

برو تا نفت و گاز

پر بود همه چی همه جا

جیب هیشکی نبود خالی اصن

خزونه تا خرتنگاه پر بودش

همه چی خوب بودش

اما تو شهر شیطونا

همه چی عکس بودش

یدونه رئیس کل بود و همین

نعمتی نود اصن

نه بودش نفت و گاز

نه نبود میوه و آب

خشک خشک

مث اون بیابون آریزونا

گرم بود و خشک و خالی

اگر می خواستن از چیزی یکم

میگرفتن از فرشته های خوب و قشنگ

که بودن همیشه هم دوست و رفیق

تا یک روز شیطونا

پیش خود فکر کردن

چه کنن چی کار کنن

نمی تونن که تا آخر

دست پیش فرشته ها دراز کنن

نشستن دور همه

فکر کنن

ببینن چاره چیه

درمون چیچیه

تا یهو

شیطون بزرگ اومد تو جمعشون

گفت چیه ؟

غمتون چیه !؟

چرا فکره چاره این ؟

چاره اینجاست جلوی چشم شما

کار خاصی نداره

غصه و درد نداره

شیطونا همه شدن بگوش بهش

ببینن باز چی میگه شیطون زشت

شیطون بزرگ می گفت

چاره کار اینه که

بینشون تفرقه و جنگ بندازیم

شیطونا یهو همه خندیدند

فکر شیطون بزرگ و مسخره و خودش و خنگ دیدن

اما بعد شیطون بزرگ گفت که گوش کنید بینم

برای اینکار باهاس

کلی کوشش بکنید

نباهاس از اون بالا شروع کنین

هرم و فرض کنید

راس داستان دوتا فرشته ی بزرگ

اما این هرم می آد

تا این پایین

شما از پایین باید شروع کنید

باهاس از فرشته های بزرگ برای طرفداراشون بت بسازین

بگین که حق باشوماست

آقاتون درست میگه

بانوتون راست میگه

یجوری کاری کنید که فکر کنن

همه ی خوبیای شهر اونا

بخاطر کار اوناست

بعدشم کم کم  و کم

نرم نرم

میریم زیر گوش گنده ها

میخونیم که راست می گن

می خونیم درست میگن

همه ی حرفاشونم از رو حساب

یک کاری کنیم به خود مغرور بشن

شیطونام خوب فهمیدن

که شیطون بزرگ داره چیچی میگه

جستی رفتن کار و شروع کردن

پیش این رفتن و گفتن که شما درست میگی

دوستاتون دارن همه اش کس میگن

اشتباه می کنن و فالس میگن

چند روزی گذشت و بعد

تفرقه افتاد تو شهر قصمون

شهر خوب و قشنگ فرشتمون

دو گروه شده بودن

دو تا دسته که بهم فحش میدن

اینجوری بود که یهو

شیطون بزرگ اومد تو شهرشون

رفت پیش جفت فرشتمون

از دیگری چه بد گفت

حرفایی پشت سر این پیش اون

اون پیش این زد و گفت

تا که دعوا شد همه اش

دیگه تو شهر فرشته ها همه اش خوبی نبود

همه اش از جنگ و بدی پر شده بود

اینجوری بود که شیطون بزرگ

لبخند زنان اومد گفت بهشون

چرا همه اش جنگ می کنین ؟

چرا بحث و دعوا میکنین ؟

بیاین من میشم قاضیتون

میکنم حل همه ی مشکلتون

دو تا فرشته هم که دیدن اینجوری

اومدن کلاه شیطونه رو قاضی کردن

گفتن اصلن همه ی امور بیا دست تو باش

تو بگو کی چه کنه

نفت و گاز مال کیه

میوه و آب که می آد بار کیه

شیطون بزرگ حالا به مقصودش رسیده بود

تفرقه تو شهرشون انداخته بود

حالا هم گاز و داشت هم میوه

هم نفت و آب داشت تو جیره

حالا از شهر قشنگ قصمون هیجی نموند

همه اش رو شیطونه ، خوب گرفته بود

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

دیگه از شهر قشنگ قصمون هیچی نموند

5/1/91 - 6:53 صبح شنبه ، دلقک

نوشته شده در 1391/01/05ساعت 07:09 توسط پوریا کاف| 2 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

Design By : Mihantheme