X
تبلیغات
رایتل























دلقک نویس

دلقک وارانه بیاندیشید

پیش نویس : این مجموعه خیلی وقته که توی ذهنم طراحی شده ، دیشب به دلیل یسری اتفاقات به روی کاغذ آوردمشون ، بعد از اینکه کسی رو پیدا کردم که نقاشی هاش رو بکشه به فایل پی دی اف تبدیل می کنم ، در اصل همه ی اینکار هارو برای خودم می کنم ولی اینجا میذارم شاید کسی خوشش آمد از قلم ناقص من ... اگر کسی می تونه و وقتشو داره برای طراحی نقاشی ها بهم بگه ممنون میشم :)
‌‌

‌‌

مجموعه کوتاه " من ، شب و نازنین "
(1)
شب
این موجود تاریک
احمق هایی که فکر میکنند
نازنین ما
شیطانیست
تاریک است
مخوف ،
ابلهان ،
فرشته است!!
نمیبینید ؟
حلقه نورانی بالای سرش را ؟
(2)
نازنینم
بکنارم بیا
بیا
بیا تا با هم به تماشای این سیاهی بنشینیم ،
این حجم مه آلود را میبینی ؟
آن طرف تر را چه ؟
خوف شب را میبینی !؟
توطئه است
چشمانت را ببند
با قلبت نگاه کن
خوفش ، خیالیست ،
برای آن هاست
نه برای من
نه برای تو
آن ها در شب مرگ خورشید را میبینند
من اما در شب
تولد دوباره ماه را میبینم
(3)
اگــــــه یــــــروزی نـــــوم تو ، تــــو گــــــوش من صـــــداکنه....
غمت اما نرفته بود
که باز بخواهد من را مبتلا کند
غمت همیشه با من بود
تو خود رفتی
اما غمت همدمم شد
آن زمان که از خورشید نفرت داشتم
در آنجا که حتی
از سایه خود ترسیدم
غمت بود که همراهم بود
در کوچه های روشن از نور مهتاب
غمت بود که سایه ها را فراری داد
قاصدک هربار که میآید
نه از برای من
که برای غمت پیغام میآورد
اگر قاصک ها نبودند
شاید غمت سال ها پیش ترکم کرده بود
قاصدک ها را دوست دارم
قاصدک ها را دوست دارم
(4)
هوووووو
هوووووو
چی
چی
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
می شنوی نازنینم
قطارم نزدیک است
من تنها مسافرش نیستم
صورتک های خسته ی دیگری نیز
از پنجره های یخ زده اش
به طلوع مهتاب خیره اند
میبینی ؟
خاطراتم به بدرقه ام آمادند
تو که من را میشناسی طاقت خداحافظی ندارم
از اینجا دورشان کن
هوووووو
هوووووو
چی
چی
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
(5)
"از شب میترسم"
هیــــــس
اینطور نگو نازنینم
شب زنده است
احساس دارد
میفهمد
ابر ها رو نگاه کن
با تو حرف میزنند
به آسمان نگاه کن
آن حجم تیره را میبینی
ترسناک است ؟
چشمانت را ببند
با قلبت بنگر
دست دوستی به سویت دراز کرده
میبینی ؟
(6)
"فانوس را نمیبری ؟"
میترسم
"چرا؟"
غول به دونبالم میآید
"کدام غول ؟ خیالاتی شده ای ؟"
ماه امشب به کمک میآید
از دنیای سایه ها نگهبانی را در کنارم میگمارد
فانوس ها از دنیای خورشیدند
خیانت کارند
جلوی پایت را روشن میکنند شاید
اما پشت سرت
به انتظارِ غفلتت
به دونبالت می آیند
تا تو را در خود حل کنند
وابسته ات می کنند
به پوچی حجم
نور
بالاتر از سیاهی
مگر نازنینم رنگی میشناسی ؟
(7)
" کی می آیی ؟ "
آن زمان که خورشیدغروب کند
" کجا میروی ؟"
به دیدار ماه
" باز هم ؟"
باز هم
" چه دارد مگر اون قله ی سرد متروک ؟ خیال بعثت داری ؟ "
آرامش واقعی دارد نازنینم
آنقدر که می توانی با ماه صحبت کنی
بالاتر از آن
به آغوشش کشی
آری
اگر این احساس را داشته است
اگر او نیز ماه را در آغوش کشیده است
من نیز. . .
مبعوث شده ام
" خیال خیانت داری ؟"
صدایت چرا میلرزد ؟
نازنینم
بعد از شب تورا میپرستم خوب است ؟
" بعد از شب "
او هم اول خدایش را پرستید
یادت رفته ؟
مبعوث شده ام
(8)
" امروز کدخدا آمده بود برای دیدارت ؟ "
چه کار داشت ؟
" می گفت داروغه تو را دیده است که دیوانه وار در دشت بالا پایین میپری "
ولشان کن نازنینم
این مردمان نسیم شبانگاهی را ندیده اند
که چگونه سمفونی عاشقانه مینوازد
مگر می توان به سازش نرقصید ؟
(9)
" چه بـــــــود ؟!!! "
زوزه ی گرگان بود نازنینم
نترس
" نکند باز به ده حمله کرده اند !؟ میترسم !! "
با ما کاری ندارند
نسیم راه نماییشان است
به دیدار معشوق میشتابند
" چه می کنی ؟؟ به کجا میروی ؟؟!! "
به دیدار معشوق
" تکه پاره ات می کنند!!؟؟؟ دیوانه نشو !! "
گرگ ، عاشق را نمیدرد
عاشقان با گرگ میرقصند
نسیم را به آغوش میکشند
معشوق منتظر است
ماه را نمیبینی ؟
کامل است
پرنور
معشوق منتظر است
(10)
" نمی آیی ؟ "
نه
" .... "
باز چه ؟
" مردم فکر می کنند دیوانه ای ؟ "
تو چه فکر می کنی نازنینم؟
" تو که عاشق شب بودی ؟به جشن بیا ؟ اگر من ازت بخواهم چه ؟ "
عاشق شبم
آری
اما در جمع این مردمان
به دور آتش نمی رقصم!
اینان بویی از شب نبردند نازنیننم !
اینان تنها خودخواهند
نمی خواهند لحظه ای در تارکی غرق شوند
می ترسند
" نمی آیی ؟"
برویم
" به جشن می آیی ؟؟؟؟"
به جشن میبرمت
این که تو می نامی جشن نیست
سوگواری غم انگیزیست برای خورشید
با من بیا تا جشن را
در کنار آن برکه در میانه ی جنگل
آنجا که ماه واضح تراز آسمان پیداست
به تو نشان دهم نازنینم
با من بیا
(11)
" بیداری ؟ "
آری
" به دیدار معشوقت نرفته ای ! پشیمانی ؟ "
برای چه ؟
" آخر... مانده ای .آسمان صاف است ! نمیروی ؟ "
میروم
پلک هایت که آرام گرفت
میروم
" پلک های من ؟ چه شده است به فکر منی ؟ تا خود صبح باز نگه شان میدارم ... "
همیشه بوده ام
با ماه از تو سخن میگویم
با ساز باد
به یاد تو
گرگ ها را میرقصانم
" بمان ! یک امشب را"
ماه منتظر است
دلتنگ توست
" دیوانه ای"
عاقلان دانند...
" برو ، فرج نزدیک است... "
(12)
آمدی
" منتظرم بودی مگر ؟"
آری
" سرد است ، آغوشت جایی برای من دارد ؟ "
همیشه نازنینم
همیشه
" این بالا ، دهکده معلوم است !
کدخدا و داروغه آمدند نزدم در خانه !
میگویند شبانه باید بروید ... "
خیلی وقت است رفته ام
" می گویند خطرناکی ! نان آورده ام "
خطرناک ؟
خطر چیست ؟
از چه میترسند ؟
از کنار رفتن پرده ها؟
" پسر کدخدا دیشب را دردشت گذرانده ، می گویند تا صبح با خود میرقصیده است . مردم تو را مقصر می دانند"
دیدمش
پسرک عاقل شده است
" کی برویم ؟"
کجا ؟
" از این شهر ، داروغه در خانه سرباز گمارده "
من خیلی وقته رفته ام
نمیبینی نازنینم ؟
پیش من بیا
مسیر نسیم شبانگاهی را دونبال کن
گرگ ها نگهبان تو اند
هم مسیرت میشوند تا به پیش من بیایی
" با بدنت چه کنم ؟ شبانه زمین را بکنم ، داروغه خیال بد می کند "
رهایش کن
مسیر باد را دونبال کن
بیا پیشم نازنینم
بیا
پایان
‌‌‌‌‌‌
‌نوشته شده توسط پوریا کاف ( دلقک )
هفتم فروردین نود و یک

نوشته شده در 1391/01/07ساعت 09:37 توسط پوریا کاف| 9 نظر|
ارسال به توییتر ، فیس بوک

Design By : Mihantheme